صد باد صبا اینجا با سلسله می رقصند


بهار از پیچ و خم های زمستان رسید  سالی با تلخ و شیرینی خود گذشت  و خاطره ها رو باقی گذاشت   مهربانم بهاری شیرین و سالی خوب داشته باشی

از پشت پرچین ثانیه ها ی مرطوب

و خنکای عطر باران و طراوت

 در تیک و تاک عقربه ها

 در زمزمه های سبز انتظار

با نفس شکوفه ی  سیب و بهار

در رنگین کمان خاطره 

تویی که .....

سر می زنی به شعر من

در گردش فلک چو می رسد بهار

تویی که .....

پر می کشی  تو شعر من

پرستو

 


پرستـو : ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸


My Sunset

I close my eyes and i can vision

   my sunset liad across the water with  clouds gently floting in the air 

 ...Listen to my sunset

Hear its silent sigh

As it falls down the horizon

I could touch a soft feeling of my sunset

And takes me to another place

Listen...hear its sillent threat

That darkness will be upon me

Rolling down tears and twisted withe sowrrow

******

 In to the warm golden soft sand

The crisp colour and rhythmic sound

The birds swiftly on the ocean

Setting movement to the sea

  .......Listen to The magic of the sunset

parasto


پرستـو : ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٩


دریا موج می زند و خود را به سـاحل می کـشد تا  با دست نوازشـگری دلـش آرام گیرد .....  قطره قطره روی پوست تنـم می نشیند می رقـصد و دلنشـین ترین آواز گوش ماهی ها را می خواند... آبشاری از احساس می روند ته دریا و دوباره به سـاحل بر می گردنند 

 همیشـه .... همیشـه .... آواز عشـق می خواند  توی گوش  من و دلم دریای کوچکی می شود که دلش برای تو تنگ شده ... فقط دلش برای تو تنگ شده ...

پرستو


پرستـو : ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠


My cloudy eyes

The scent fills the air
It beats a tattoo on the ground
Creating its own beat and rhythm
Renewing life
Filling the rivers and lakes
Drenching the ground
The cloud's tears driving down
From the dark skies
Replacing them as the cloud's eyes
It's pain will fade and go away
  Just like the song

parasto 

 


پرستـو : ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧


 

شب آغاز هجرت ...

شب در خود شکستن بود

شب بی رحم رفتن ...

شب از پا نشستن بود

شب بی تو ...

شب بی ما شدن بود

****

واسه جشن دلتنگی ها

گل گریه ، در سبد دارم

 


پرستـو : ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠


     با تو می شد که سفر کرد

     این دقیقه های خالی را    

    تا کوچه های گم شدن

    با تو می شد که روئید

    تا به سر تپه عشق  

    تا به آغوش بهشت ....

    با تو می شـد که سـحر نـقش بندد

     بر غم تلخ غروب .....

    اما

    بی تو باید دگر از خاطره ها قصه نوشت

    غصه سـرود ....

   بی تو باید دگر رفت تا دل دریایی ماتم

    مثل رود.....

 پرستو

 


پرستـو : ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱


-